خرید بک لینک

من رو سوار ماشینش کرد و خیال خودش یک راز خیلی قدیمی رو به من گفت!

رازی که مدت هاست خودم میدونم!

فقط کمی جزئیات بیشتری فهمیدم! همین ...

دلم میخواست بهش بگم آخه کم عقل! اگر چیزی نمیدونستم و قلبم وا میستاد چی!؟

مثله ابلهی که باری از روی دوشش برداشتن حرفاشو ریخت بیرون! :-|

برچسب: نویسنده: هلیا جعفری تاريخ: يکشنبه 8 دی 1398 ساعت: 15:40

صفحه بندی